سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

سودا در بهمن ماه 92

سلام دخمل خوشگل من اخ که هر چی بگم شیرین شدی کم گفتم. کلی شیرین کاری می کنی. عاشق خنده هات هستم. شب که میشه کلی خودتو لوس می کنی می پری تو بغلم تا باهات بازی کنم. خیلی بلا شدی و یه عالمه مامان دوست داره. موهات خیلی بلند شده و چند روز پیش برای اولین بار موهاتو خرگوشی بستم خیلی ناز شدی دوربین خوب نداشتم و با گوشی برات عکس گرفتم. تو دختر ناز نازی مامان هستی.   دختر ناز من به همراه عروسک مورد علاقش.               جیگر طلای من با لباسهای نازش                   عسل عسل &n...
29 بهمن 1392

دیکشنری کلمات

عشق مامان شما می خوام برات چند تا از کلماتی رو که میگی رو بگم بیشترین کلمه ای که در روز می گه " نه " هست. با چنان نازی می گی که دل مامان برات میمیره. بقیه کلمات: رفت (یکی از پر کاربرد ترین کلمات)           ماما               بابا               ابه                جیش        آخیش               ای بابا          عمه            اینجا &nb...
14 بهمن 1392

آتلیه

دخترک ناز مامان. دو هفته گذشته من و مامانی شما رو بردیم آتلیه روناک. اصلا دخمل خوبی نبودی و کلی گریه کردی. حداقل می خواستم 5 تا عکس ازت بگیرم ولی شما فقط دو تا گذاشتی بگیریم. فردا قرار شده با تسنیم و یاسینا جون بریم که هم شاید شما بزاری ازت عکس بگیرن و هم یه عکس سه نفره بگیریم و بزرگ تو خونه مامانی بزیم. به مامانی قول بده که دخمل خوبی باشی عزیز دلم.
9 بهمن 1392

شام سودا جون

سلام عزیز دل مامان شما هر شب کلی با مامان و بابا بازی می کنی. معمولا موقع شام خوردن یکم از غذای ما می خوری بعدش دیگه شروع می کنی به شیطونی کردن. با قاشق تمام سفره رو بهم می ریزی. عاشق ریختن و شاید خوردن کمی ماست هستی. قاشق بر می داری می زنی تو ماست ها بعدش می گی غار غار و یه ذرشو می کنی تو دهنت و بقیه رو روی لباسات میریزی. هر بار بعد از غذا خوردن لباس شما رو باید عوض کرد. از پیش پند هم بدت میاد و نمی زنی. دختر ناز ناز مامان بعد از خوردن ماست و کمی هم دلستر بلند می شی و چون می دونی بابا دوست نداره پاتو می زاری لبه سفره و به بابا نگاه می کنی. من فدای اون نگاه شیطونت بشم . بابا هم یکم دعوات می کنه و تو بهش می خندی و دوباره تکرا رمی کنی. طور...
7 بهمن 1392

خواب

سلام دخمل ناز من شب پنج شنبه شما برای اولین بار از ساعت 12 شب تا 8 صبح کامل خوابیدی و برای شیر خوردن بیدار نشدی. من فدای دخمل نازم بشم که هر روز بزرگتر و بزرگتر می شه. در حال حاضر کلی شیرین کاری انجام می دی و همه رو عاشق خودت می کنی. دیروز رفتیم خونه خاله مریم جون. خاله سمانه جونه ام اونجا بودن. شما کلی با امیرحسین و فرزاد و علی و امین بازی کردی. جوری خسته شده بودی که تا اومدی بغل مامان خوابت برد نازنین من.    
5 بهمن 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد